![]() |
![]() |
|
|
از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت : اما من به خودم ظلم کرده ام .زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت:برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذردزمینی آکنده از شرو خیرآکنده از حق و باطل از خطا و از صواب و اگر خیرو حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود . و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او " اختیار " داد. خدا گفت:حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمدتا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:2 توسط زهرا |
|
|
حرفهايي هست براي نگفتن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:43 توسط زهرا |
|
|
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه ميكني وقت رفتن است
مادر خوبم یکسال گذشت ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:39 توسط زهرا |
|
|
از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي که فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرد! گرچه " آدم " زنده بود. از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند. از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند. آدميت مرده بود! بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت... قرن ها از مرگ آدم هم گذشت . اي دريغ ! آدميت هم برنگشت! قرن ما روزگار مرگ انسانيت است.سينه دنيا ز خوبي ها تهي ست . صحبت از آزادگي پاکي مروت ابلهي ست. صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست. قرن " موسي چو مبه " هاست! روزگار مرگ انسانيت است : من که از پژمردن يک شاخه گل ، از نگاه ساکت يک کودک بيمار، از فغان يک قناري در قفس ، از غم يک مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار، اشک در چشمان و بغضم در گلوست .وندرين ايام ، زهرم در پياله ، اشک و خونم در سبوست ،مرگ او را از کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن يک برگ نيست . واي!جنگل را بيابان مي کنند . دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند ! آنچه اين نامردمان با جان انسان ميکنند ! صحبت از پژمردن يک برگ نيست . فرض کن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست . فرض کن : يک شاخه گل هم در حهان هرگز نرست. فرض کن : جنگل بيابان بود از روز نخست! در کويري سوت و کور، در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور، صحبت از مرگ محبت ها ، مرگ عشق ، گفتگو از مرگ انسانيت است !
فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 11:31 توسط زهرا |
|
|
به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ سينه ها جای محبت همه از کينه پر است. هيچکس نيست که فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد. نيست يک تن که در اين راه غم الوده ی عمر قدمی راه محبت پويد. خط پيشانی هر جمع خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند .در نگاه من و تو حسرت بی فردائيست .به که بايد دل بست؟به که شايد دل بست؟ نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد نقشه ای شيطانيست. در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد حيله ای پنهانيست. زير لب زمزمه ی شادی مردم برخاست هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست. پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق هر زمان بر رخ تو هاله زد گرد شکست. به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ خنده ها می شکفد بر لبها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی. همه بر درد کسان می نگرند. ليک دستی نبرد در پی درمان کسی. از وفا نام مبر ان که وفا خوست کجاست؟ ريشه ی عشق فسرد.واژه ی دوست گريخت. سخن از دوست مگو.عشق کجا؟ دوست کجاست؟ دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت در همه شهر مجوی. گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش ليک مبوی. سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ ٫ به لبت نيز مگوی.چاه هم با من و تو بيگانست! نی صد بند برون ايد از ان راز تو را فاش کند ٫ درد دل گر به سر چاه کنی! خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبی از سر غم اه کنی! درد اگر سينه شکافد ٫ نفسی بانگ مزن . درد خود را به دل چاه مگو. استخوان تو اگر اب کند اتش غم اب شو اه مگو. شاخه ی عشق شکست.آهوی مهر گريخت. تار پيوند گسست. به که بايد دل بست؟ به که شايد دل بست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 10:39 توسط زهرا |
|
|
نور میآید! روشنایی! فرشتهای سیاه در مرکز عالم! عالم: صحنه! صحنه: زمین! فرشتهای سیاه بر زمینهای سفید! گویی بال میزند!
شروع به آوا! فریاد! جیغ! موسیقی زاده میشود! موسیقی: کلام ناگفتهی درون آدمی! فرشته دادوار فریاد میکشد! فرشته سیاه است!هالهای دور فرشته را در برگرفته است! فرشته گویی زندانیست! فرشته بر زمین است! فرشته: آدم! آدم: حوا! حوا: مادر! حوا بار میگیرد و میزاید! آدم از پدر آسمانی بارور میشود! پدر: خدا! همه با آوا و موسیقا! مادر میزاید: کودک از میان گِل برمیآید! گِل: خاک زمین، اضافهی اشک خدا! کودک سراپا گِل است! چشمها را میمالد با دست! گویی اشک میریزد؛ اشک گِل! لحظهای به این سو مینگرد؛ دیگر لحظه به آن سو؛ آخر به بیسو! عیسا: کودک! کودک برآمده از مریم! مریم: مادر باکره! مادر ساکت است! حتی نگاهی بر کودک ندارد! کودک گم شده است! کودک نخستچیزی که میشناسد گریه است! در آغوش گِل به سخن میآید! گریه میکند و فریاد میکشد: ماما!
کودک بر میز درس مینشیند! ماشینوار میخواند و ماشینوار درس پس میدهد! خم میشود و راست! دستاش را نشستگاه چوب معلم میکند! معلم: خود کودک! همه اینجا همان کودک هستند! تنها مادر است که مادر است! تنها مادر است که خدا است! خدا جیغ میکشد! کودک بزرگ میشود! ................................. مادر همچنان در تلاش! تلاش برای هزارسالهگیی کودک! کودک گِل میخورد! مادر همچنان در آوا! آوا برای لالاییی خواب! خواب : مرگ!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 10:8 توسط زهرا |
|
|
اکنون که با بهاری دیگر به استقبال شکوفه می رویم تا ترنم شبنم را بر گونه های نازنین یاس نظاره گر باشیم ، فرا رسیدن نوروز این یادگار ایران باستان را به همه شما دوستان خوبم تبریک عرض نموده و آرزومندم در کنف حمایت باریتعالی هموراه سر افراز باشید.
سلامتی ، سر افرازی ، سربلندی ، سعادتی ، سروری ، سرور و سر سبزی را که بهترین هفت سین سال است را برای تک تک شما عزیزان خواستارم. سالی پر از طراوت و شادی ، دلی مالامال از عشق به خدا را برایتان آرزومندم. دلتان همیشه با یاد حق شاد و شادمانیتان جاودان باد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 22:48 توسط زهرا |
|
|
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ ![]() شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 9:20 توسط زهرا |
|
|
كه وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور مردم گناهان بسياري مي كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر كند تنبيهي سخت تر از عطش، سيل ، زلزله و بيماري ، تنبيهي كه نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بي آنكه ببينيدش يا بر آن واقف شويد، پس خداوند كلام دوستت دارم را از ذهن ها و قلب هاي مردم پاك كرد چنين كه از روز ازل نه آن كلام شنيده و نه گفته و نه احساس كرده باشند، ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود، اما كم كم بلا رخ داد . زماني كه مادري مي خواست عشقي بي غل و غش تقديم فرزندش كند، هنگامي كه دو دلداده مي خواستند كلام آخر را بگويند و خود را يكباره به ديگري واگذارند، آنگاه كه انسانها، دو دوست ، دو برادر ، دو همسايه، در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي كردند و مي خواستند آن را نثار ديگري كنند.
زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن كلامي كه پاسخگوي همه اين نيازها بود از دهان كسي بيرون نمي آمد و تشنگي سيراب نمي شد، كم كم سينه ها سرد شد، روابط گسسته و ملال و بي تفاوتي جايگزين گرديد ديگر كسي حرفي براي گفتن نداشت، آدمها در خود فرسودند و در تنهايي از خود پرسيدند كه چه شد كه ما به اينجا رسيديم؟؟؟؟ كدام نعمت از ميان ما رخت بست؟؟؟ اندوه امانشان را بريد و خداوند دلش بر اين قوم كه مفلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و كلمات دوستت دارم را به ذهن و قلب آنها بازگرداند
دوستان عزیز و قوم ما چه مفلوکتر از دیگر قومهای جهان است که این کلام بر زبان ها جاریست بی آنکه با قلبشان هم آوا باشد.
خدایا به قداست این کلام قسمت می دهم که چراغی در قلب این قوم بیافکن تا حرمت این کلام را بدانند و بس.
چه زیبا فرمودند استاد بزرگ دکتر شریعتی :
خدایا به هر که دوست می داری بفهمان که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 9:16 توسط زهرا |
|
زندگی
زیباست زشتی های آن تدبیر ماست در مسیرش هر چه نازیباست تفسیر ماست
شدم رسوا كه ميبينم توام ديوانه ميخواهي اشعاری از دکتر جواد نور بخش کرمانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385ساعت 11:21 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|